به هاستینگ
آخرین ارسال های تالار گفتمان

هیچ ارسال جدیدی برای تالار گفتمان وجود ندارد .
مهر
30
1390

هفت خان اسفندیار

هفت خان اسفندیار 

عکس

داستان 

 در شاهنامه فردوسی دو هفت خان وجود دارد.یکی هفت خان معروف رستم  که شاید شناخته شده  ترین داستان شاهنامه باشد و  دیگری به نام دومین پهلوان بزرگ و مقدس شاهنامه یعنی اسفندیار است.مقدمه ی کار هر دو پهلوان یکی است: در جایی دور دست اتفاقی افتاده که پهلوان باید هر چه سریعتر به آنجا برسد.برای رسیدن به مقصد دو راه(در هفت خان اسفندیار سه راه) وجود دارد یکی امن و آسان اما طولانی و دیگری پر خطر اما نزدیک و بدیهی است که پهلوان راه پر خطر را برای سریع تر رسیدن انتخاب می کند.در هفت خان رستم ، اتفاق فوق العاده ، افتادن کی کاووس ، شهنشاه ایران  و سرداران بزرگش در دام دیو سپید است که رستم باید آن ها را از این دام آزاد کند.اما در داستان اسفندیار ، حادثه  به اسیری بردن خواهران اسفندیار است که ارجاسپ تورانی پس از حمله به ایران و کشتن لهراسپ آنان را با خود برده و در مقر نظامی خود یعنی " رویین دژ " زندانی کرده است.اسفندیار باید برود و رویین دژ را تصرف کند و سپس خواهران خود را آزاد کند تا نام  خاندان گشتاسپ به ننگ آلوده نشود.و پاداشی که پادشاه برای این کار یه اسفندیار وعده داده است سپردن تخت و تاج پادشاهی به اوست.وعده ای که هیچ وقت به آن وفا نکرد!

در هر دو هفت خان پهلوانان یک نفر را به عنوان  راهنما همراه خود دارند.راهنمای رستم فردی به نام "اولاد" بوده که رستم به او وعده می دهد اگر با او همکاری کند و حیله گری نکند ، فرماندهی مازندران(محل گرفتاری کی کاووس ) را به او بدهد.اما چون رستم به اولاد اطمینان نداشته شب ها او را به درخت می بسته و روز او را باز می کرده. رستم در هفت خان تنهاست و فقط رخش با اوست اما اسفندیار سپاهی زبده از  بهترین فرماندهان  و سواران و موبدان و خردمندان و همچنین برادرش پشوتن را به همراه دارد.راهنمای اسفندیار مردی است به نام" گرگسار" .گرگسار پیش از این ، فرماندهی سپاه توران را به عهده داشته و یکی از پهلوانان نام آور توران بوده که اسفندیار او را با حیله جنگی اسیر کرده است.به همین دلیل گرگسار همواره سعی کرد که اسفندیار را از وقایع پیش آمده بترساند و در آخر هم کاری کرد که نزدیک بود اسفندیار و تمام سپاهیانش نابود شوند.

آن گاه اسفندیار دستور داد مجلس بزم  و شادی بر پا شود . بزرگان و پهلوانان سپاه چنان كردند وهمگی به عیش پرداختند. گرگسار نیز در این میان حضور داشت و اسفندیار باتهدیدـ و گاه وعده‌های خوشایندـ نشانی رویین دژ ـ مكانی كه خواهرانش در آن جا زندانی بودند ـ را از او باز می‌جست :

بدو گفت :

گرگسار نشانی سه راه را به پهلوان  می‌دهد: یكی سه ماه ، یكی دو ماه ، و راه سوم یك هفته به طول می‌انجامد ، ولی :

پر از شیر و گرگ است و پر اژدها

اسفندیار لحظه‌ای ساكت ماند و اندیشید. سپس راه سوم را برگزید و قصد آن كرد. گرگسار شهریار را بیم داد و از رفتن به وادی هفت خان منعش نمود؛ اما جهان پهلوان را اندیشه دیگر بود و برای نبرد با گرگ‌های درنده در نخستین خان مهیا گشت.

 

خان اول : نبرد با گرگ

كوس حركت نواخته شد و لشكر به جانب توران روی نهاد. پهلوان ، به پشو تن‌ـ برادرش‌ـ گفت لشكر را متوقف كند و پیش نیاید تا او خود به‌تنهایی‌ـ برای آنكه گزندبه دیگران نرسدـ پیش رود و راه بگشاید.

آن گاه لباس رزم پوشید ، زین بر اسب نهاد و بر آن نشست و پیش راند. در مقابل ، گرگهایی كه در آن دشت بودند با مشاهده  اندام پهلوانی اسفندیار به او حمله‌ور شدند . دو گرگ پیل پیكر درنده خو، دشت را در نوردیدند و برسوار كار تاختند . اسفندیار كمان به دست گرفت و فریاد كشان باران تیر بر آنها بارید و هر دو را از پای درآورد .

سپس با شمشیر به جانشان افتاد و خونشان را بر خاك جاری ساخت.  بعد، به شكرانه یاری لب به سپاس  او گشود. لشكریان پیش آمدند و چون پهلوان را مشغول نیایش دیدند و در مبارزه  با گرگهای بزرگ جثه او را تندرست یافتند ، شگفت زده شدند و زبان به تحسین گشودند. آن گاه  سراپرده بر پای كردند و همگی بیاسودند.

 

خان دوم : جنگ با شیر

بار دیگر بساط عیش گسترده شد و لشكریان به بزم نشستند. اسفندیار گرگسار را پیش نشاند و او را به پرسش گرفت. گرگسار از شیری درنده خو خبر دارد كه نهنگ هم نبرد با او را بر نمی‌تابد. پهلوان روشن دل خنده‌ای غرور آمیز بر لب آورد و وعده كشتن شیر را به گرگسار داد.

شب تا به صبح، لشكر در راه بود. سپیده دم ،  چون به نزدیكی مكان زندگی شیرها رسیدند، سپهبد برادر را سپرد تا لشكر نگاه دارد و در همان‌جا بمانند تا او خود پیش‌رود و جان شیرها بستاند. چون جلو رفت، دو شیر‌ـ نر و ماده‌ـ به‌سمت اسفندیار حمله كردند. او چنان  ضربه‌ای به شیر نر زد كه پیكرش را از میان به دونیم كرد . شیر ماده غرش كنان حمله كرد، ولی با ضربت شمشیری كه خورد نقش بر زمین شد و خون از پیكرش روان گشت. وقتی لشكریان به اسفندیار رسیدند و مناجات و ستایش فرمانده را دیدند خوشحال شدند و شادمانه نزد او رفتند و تحسینش كردند. بعد، سفره غذا تدارك دیدند و خورش‌های لذیذ بر آن نهادند.

 

خان سوم : اژدهای آتشین كام

گرگسار سعی داشت با نصیحت پهلوان او را از ادامه راه بازدارد، بلكه بتواند جان سالم از حادثه بیرون برد :

چون از اینجا جلوتر بروی، كاری بسیار دشوارتر درمقابل خواهی داشت: با اژدهایی‌خشمگین رو به رو می‌شوی كه آتش از دهانش بیرون می جهد و پیكری همچون كوه خارا دارد. اگر از این جایی كه هستی برگردی به صلاح است و بدین كار، جان خود و لشكریانت را از مرگ نجات خواهی داد.

اسفندیار هراس به دل راه نداد ؛ فرمان داد درودگران را فرا خوانند و ارابه‌ای چوبین بسازند و تیغ‌هایی در اطرافش استوار كنند :

بفرمود تا در گران آورند

سزاوار چوب گران آورند

یكی نغز گردون چوبین بساخت

به گرد اندرش تیغها در شناخت

چون ترتیب مبارزه با اژدها داده شد ، اسفندیار بر اسب نشست و بتاخت؛ سپاهیان نیز در پس او رفتند. صبحگاه روز بعد ، پشوتن به همراه پسر پهلوان با سپهبد ملاقات كردند. جهاندار جامه جنگ بر تن داشت و آماده رزم بود ؛  نگهبانی سپاه و مراقبت از جان افراد را به پشوتن سپرد و به داخل ارابه چوبی رفته ، در صندوق جای گرفت و به جانب اژدها حركت كرد.

اژدها با دیدن ارابه چوبین آتش از دهان بر دمید و اسبها و ارابه را در كام خود فرو بلعید. تیغهایی كه در اطراف صندوق نهاده شده بود در دهان اژدها فرو رفت و خون از آن جاری شد.  اسفندیار از صندوق بیرون آمد و شمشیر بیرون كشید و مغز اژدها را چاك چاك نمود. درآن لحظه ، از مغز اژدها بخاری زهرآگین بلند شد كه پهلوان را بیهوش بر زمین انداخت.

پشوتن بلافاصله نزد اسفندیار رفت و بر بالین او نشست. وقتی او به هوش آمد ماجرا را برای برادر تعریف كرد و سپس سر و تن در آب شست و لباس نو پوشید و در پیشگاه خداوند پاك، تعظیم و تكریم نمود :

سپاهش همه خواندند آفرین

همه پیش دادگر سر بر زمین ،

نهادند و گفتند با كردگار

تویی پاك و بی عیب و پروردگار



خان چهارم : زن جادو

گرگسار از آن همه رشادت و دلاوری اسفندیار متعجب و مشوش بود. شهریار در كنار آب  سراپرده زد و سپاهیان در اطراف او مستقر شدند . نوازندگان می‌نواختند و میگساران باده در جام می ریختند. بار دیگر ، گرگسار به حضور فرا خوانده شد :

ای بد كردار زبون ! مرگ اژدهای آتشین كام را كه دیدی ؛ در ادامه راه چه كسی در مقابلم قرار خواهد گرفت و در كجا رنج و سختی بیشتری خواهم دید؟

گرگسار در جواب گفت :

ای شاه پیروز گر ! چون فردا در منزل بعدی توقف كنی ، زنی جادو گر به دیدارت می‌آید كه تا كنون لشكریان فراوانی را دیده و بدون هیچ گونه ترسی در مقابلشان ایستاده است . اگر بخواهد می تواند دشت را به دریا مبدل سازد و ارتفاع آب را به بلندای خورشید برساند . پادشاهان نیز او را غول می نامند. بیا و در روزگار جوانی با پای خود به استقبال مرگ مرو!

اسفندیار جهانجوی اندیشه به دل راه نداد؛ گرگسار را نا امید كرد و دل بر آن نهاد تا با كمك خداوند پشت و دل جاوان بشكند و بر آنان ظفر یابد.

غروب ، سپاه حركت كرد و سپهبد جلودار همگان قرار گرفت . پگاه، پشوتن را عهده دار سپاه كرد و جامی زرین و پر شراب به دست گرفت و طنبور طلبید؛ گویی رهسپار جشن و مهمانی است. آن طرف‌تر بیشه‌زاری سرسبز و خرم مشاهده كرد كه درختان فراوان و چشمه‌های گلابگون جاری در آن، منظره بهشت را درنظرش مجسم می‌ساخت. از اسب پیاده شد و كنار چشمه‌ای نشست . جام زرین بر كف نهاد و طنبور در بغل گرفت و از سردرد نالید و نواخت :

همی گفت : بد اختر اسفندیار

كه هرگز نبیند می و میگسار

نبیند جز از شیر نر و اژدها

ز چنگ بلاها نیابد رها

زن جادو با شنیدن آواز پهلوان از شادمانی همچون گل شكفته شد و به سیمای تركی پری چهره و زیبا روی نزد او رفت و در كنارش نشست. اسفندیار چون او را بدید آوازش را برتر كشید و :

 

چنین گفت : كای دادگر یك خدای

به كوه و بیابان تویی رهنمای

بجستم هم اكنون پری چهره ای

به تن شهره ای ، زو مرا بهره ای

سپس جامی پر شراب به جادو گر داد تا بنوشد. آن گاه ، زنجیر پولادین راـ كه پنهان از چشم جادوگر با خود داشت‌ـ برگرفت و در گردن ترك زیبا روی افكند و بلافاصله دست به شمشیر برد . جادوگر تلاش زیادی كرد، اما بی فایده بود. اسفندیار از او خواست تا چهره حقیق‌اش را نشان دهد؛ در آن حین پیرزنی زشت رو و سیه‌چرده در مقابل چشم پهلوان ظاهر شد.  سپس ، با خنجر به جان جادوگر افتاد و او را كشت. ناگهان گرد و غباری سیاه رنگ به هوا خاست و آسمان را تیره و تار نمود. اسفندیار به بالای بلندی رفت و پشوتن را با صدای بلند به پیش فرا خواند.

خوان پنجم : سیمرغ

به دستور اسفندیار ، گرگسار را نزد او بردند . وقتی گرگسار سه جام لبالب شراب نوشید و مست و بیخود شد ، پهلوان از او خواست تا آسیب منزل بعد را باز گوید و از هر شگفتی كه ممكن است در ادامه راه با آن روبرو شوند، خبر دهد. گرگسار همچنان در تلاش بود تا با خطرناك توصیف كردن وادی‌هایی كه در پیش روی اسفندیار و لشكریان قرار داشت، پهلوان را از ادامه مسیر منصرف كند و به وطن بازگرداند :

ای جنگاور نیرومند ! در این منزل كاری دشوارتر در مقابل داری كه می باید هوشیارتر باشی. كوهی بلند را خواهی دید كه بر روی آن مرغی فرمانروا به نام سیمرغ آشیان دارد. پرنده ای است كه پیل را با چنگالش  به آسمان می‌برد و نهنگ را از دریا وشیر را از خشكی برمی‌گیرد. چنانچه برگردی و درفكر مبارزه با سیمرغ و رفتن به كوه بلند نباشی ، برایت سودمندتر است.

اسفندیار به گفته های او خندید و وعده داد كه سینه سیمرغ را با شمشیر خواهد درید.  شب تا به صبح، لشكر پیش می‌رفت. چون پرتوهای طلایی خورشید از پشت كوه  سر برزد و همه جا را  روشنی فرا گرفت ؛ پهلوان اسب و ارابه و صندوق را با خود به همراه برد و لشكر را به پشوتن سپرد. چندی كه پیش رفت كوهی بس مرتفع در مقابل دید، خداوند یگانه را ثنا گفت و پای در راه نهاد. از آن سو، سیمرغ همچون ابری سیاه بر پهنه آسمان ظاهر شد و به سرعت بر سر اسفندیار و صندوق و ارابه چوبین فرو آمد و با چنگال آنها را بر گرفت و به آسمان برد. تیغهایی كه در جداره‌های صندوق نصب شده بود بر بالها و پاهای سیمرغ فرو رفت و او را زخمی كرد.

چون سیمرغ به سبب خونی كه از بدنش رفته بود  سست و بی رمق شد، اسفندیار از صندوق بیرون آمد و باضربت شمشیر سیمرغ را پاره پاره  كرد و جانش را گرفت. بعد، در پیش دادگر خدای خویش سر بر خاك سترد و فراوان ستایش نمود.

صدای شیپور بلند شد و پشوتن به همراه سپاه به پای كوه رسیدند. زمین پوشیده از پرهای سیمرغ بود. و صحرا به چشم نمی‌آمد. تن شاه غرق در خون بود و خسته به نظر می‌رسید. گرگسار پس از اینكه خبر پیروزی شهریار را شنید، بر خود لرزید و رنگ از چهره‌اش پرید.

خان ششم : برف و سرمای سخت

گرگسار در پاسخ اسفندیار كه از او خواسته بود سختیهای منزل بعد را باز گوید ، از برف و سرمای سخت و سوزان سخن راند، كه فردا پیش خواهد آمد و چنین گفت كه :

فدا ، نه گرز، نه كمان و نه شمشیر به یاری‌ات می آید و نه راه رزم و گریز خواهی داشت. به ارتفاع یك نیزه، برف در مقابل خواهی دید كه تو را شگفت انگیز و عجیب می‌آید. ناگزیر، به همراه لشكرت اسیر برف خواهی شد؛ پس برگرد و با من دشمنی نورز و در خون لشكریان مشو. اگر از این مسیر هم  بگذری بیابانی به وسعت سی فرسنگ در پیش روی توست كه تمام‌سطح آن پوشیده از ریگ داغ و خار و خاشاك است و قطره‌ای آب در آن دیده نمی‌شود. مكانی است كه شیر جرات گذشتن از آن جا را ندارد و كركس تیز پرواز هم در آسمانش نمی‌تواند پرید. چهل فرسنگ كه پیش برانی ، توان و نیروی اسب و سپاه از بین می‌رود و همگی نابود خواهید شد.

گرگسار پس از این، از رویین دژ گفت و آنجا را چنین توصیف نمود كه :

زمینش به كام نیاز اندر است

وگر باره با مه به راز اندر است

بشد بامش از ابر بارنده تر

كه بد نامش از ابر برنده تر

ایرانیان به سبب شنیدن حرفهای گرگسار كمی نگران شدند و با دریغ از یار و دیار خویش یاد كردند. از این رو، از شهریار خویش خواستند از ادامه راه منصرف شود و اندیشه فتح رویین دژ را از سر بیرون كرده، از همان جا كه هست باز گردد.

اسفندیار از گفته سپاهیان رنجیده خاطر شد و چهره درهم كشید و بدیشان عهد و سوگندشان را یادآور گردید و بعد، از آنان خواست به ایران باز گردند تا خود بدون سپاه و به همراهی پسر و برادر و به یاری جهاندار پیروز پیش بشتابد و به دشمن نماید هنر هر چه هست.

ایرانیان چو نیك نگریستند و خشم فرمانروای خویش دیدند :

برفتند پوزش كنان نزد شاه

كه گر شاه  ببیند ، ببخشد گناه

ز ما تا بود زنده یك نامدار

نپیچیم یك تن را از كارزار

سپهبد چون پشیمانی ایشان دید از روی مهربانی لب به سخن گشود و آنان را به فتح و پیروزی و برخورداری از پاداش و پیمان نیك نوید داد. لحظه ای بعد، شیپور حركت به صدا درآمد  و سپاه یكسر از جای برخاست و تازان به پیش راند.

روز بعد، شاه دستور توقف داد و فرمود تا سرا پرده بر پا كنند. همان دم ، تند بادی  از جانب كوه شروع به وزیدن كرد  و آسمان تیره گون گشت و برف و بوران سراسر دشت را پوشانید. تند باد تا سه روز همچنان می‌وزید و سرما ادامه داشت . اسفندیار كه چاره‌ای برای رهایی نمی‌یافت، دستور داد همگی به نیایش خداوند بپردازند تا مگر به دین طریق از سرما جان  بیرون ببرند. پشوتن ، سپاهیان و اسفندیار دست به دعا برداشتند و از یزدان كمك خواستند . به ناگاه، آسمان صاف شد و نسیمی ملایم  وزیدن گرفت ؛ اما سرما توان افراد را ربوده بود و رمقی بر جای نمانده بود. سه روز گذشت ؛ چهارمین روز ، اسفندیار گرانمایگان سپاه را خواست وبه آنان گفت كه توش و توان برگیرند و به نیروی یزدان آماده نبرد با ساكنان رویین دژ شوند. سپیده دم ، پهلوانان ساز و برگ بربستند و به راه افتادند. شب هنگام  آواز پرنده‌ای به گوش رسید.

اسفندیار با شگفتی  از گرگسار پرسید :

كه گفتی بدین منزل آب نیست

همان جای آرامش و خواب نیست

كنون ز آسمان خاست بانگ گلنگ

دل ما چرا كردی از آب تنگ؟

گرگسار در جواب فریب به میان آورد و گفت :

حیوانات فقط آب شور در اینجا می‌یابند ؛ و نیز چشمه‌ای زهرگون كه تنها پرندگان و درندگان می توانند از آن بیاشامند.

اما ، فریب گرگسار را دیگر بار تاثیری نبود و اسفندیار می‌دانست كه او راهنمایی است دروغ‌زن و كینه توز. پی التفاتی  به گفته‌هایش نكرد و لشكریان را شتابان به پیش راند.

خان هفتم :  دریای ژرف

صدای سنج به نشان حركت سپاه ، تیره شب در فضا پیچید. اسفندیار جلو سپاه آمد و ناگهان دریایی ژرف و بی انتها در پیش رو دید. شتری كه جلوتر از ساروان پیش می‌رفت به ناگاه  درون آب افتاد! ولی اسفندیار به موقع پایش را گرفت و از دریا بیرونش كشید . گرگسار با مشاهده صحنه ترسید و چون به سبب دروغگویی، از سوی پهلوان مورد مؤاخذه قرار گرفت ریال ناخرسندی‌اش را نسبت به ایرانیانیان برزبان راند و از سر ناامیدی سخن گفت. اسفندیار خنده‌ای خشم آلود كرد و وعده داد چنانچه با هدایت صحیح گرگسار پیروزی بیابد و رویین دژ را تسخیر كند، وی را به مقام سپهبدی آنجا بگمارد و خویش و پیوندش را از آسیب مصون بدارد.

گرگسار پوزش خواست تا راه گذر از آب  را باز گوید و راستی پیشه كند. گرگسار رمز گذشتن از آب را باز گفت و همگی از آب گذشتند. آن گاه به ده فرسنگی رویین دژ رسیدند و در همان جا مستقر شدند.

پس از استراحت و تجدید قوا ، بار دیگر گرگسار به حضور فراخوانده شد و در مقابل سپهبد قرار گرفت . اسفندیار نخست از انتقام گیری خون برادر و جدش‌ـ فرشیدورد و لهراسب‌ـ  دردمندانه  سخن گفت و بعد از گرگسار خواست هرچه می داند بگوید. گرگسار تنگدل شد  و لب به نفرین و ناسزا در حق اسفندیار و ایرانیان  گشود.  پهلوان از گفتار بیهوده او به خشم آمد و ضربه‌ای با شمشیر بر سرش فرود آورد و از وسط به دو نیمه اش كرد و جسدش را به دریا انداخت تا خوراك ماهیان  شود. آن گاه سوار بر اسب شد و تاخت كنان به بالای بلندی رفت و دژی ساده با دیواری آهنین را مشاهده كرد كه نشانی از آب و گل نداشت. بدین سبب دچار شگفتی شد و از فتح رویین دژ ناامید گشت. در آن اثنا، دو سوار كار ترك را دید. پایین آمد و با نیزه در مقابلشان ایستاد و از آنان خواست تا درباره دژ و ساكنان آن توضیح دهند. آن دو نفر كه سخت ترسیده بودند لب گشودند و :

ز ارجاسب چندی سخن راندند

همه دفتر دژ بر او خواندند

كه بالا و پهنای دژ را ببین

دری سوی ایران ، دگر سوی چین

بدو اندرون تیغ زن سی هزار

سواران گردنكش و نامدار

همه پیش ارجاسب چون بنده اند

به فرمان و رایش سرافكنده اند

خورش هست  چندان كه اندازه نیست

به خوشه درون بار اگر تازه نیست

اگر در ببندد به ده سال شاه

خورش هست چندان كه باید سپاه

وگر خواهد از چین و ماچین سوار

بیاید برش نامور صد هزار

نیازش نیاید به چیزی به كس

خورش هست و مردان فریاد رس

 

مقاله ازمدیر سایت

کپی برداری تنها با ذکر منبع مجاز است .

0 دیدگاه + فرستادن دیدگاه

    هیچ نظری برای این مطلب ارسال نشده است ! اولین نفر باشید ...

فرستادن دیدگاه


برای افزایش امنیت لطفا کدی را که در تصویر زیر می بینید در کادر وارد کنید :
CAPTCHA Image   Reload Image
Enter Code*:

پیوند ها

  • دومینو گروپ
    domino-group.net
  • سون سافت
    seven7soft.net
  • ثریای پارسی مرجع نجوم
    sorayayeparsi.ir
  • ماه اسکین
    mahskin.com
  • گرافیک جی سی
    graphicgc.com
  • سپهنا
    sepahna.ir
  • انجمن میهن اسپرت
    mihansports.com
  • انجمن شهر آندروید
    ciroid.zio.ir
  • هیئت دانلود
    heiatdownload.com
  • سرعت آزاد
    freespeed.ir
  • مجله اینترنتی دیفوراف تیم - مرجعهی برای علاقه مندان به ای تی
    d4fteam.com
  • فارسی دانلود
    farsidanlod.ir
  • یاهو110
    yahoo110.com
  • پارسی گویی
    beparsi.com
  • ایران باستان
    king92.mihanblog.com
  • وبسایت اشعار سید عماد موسوی مرتضوی
    ors.blogfa.com
  • تبادل لینک
    linkiran.com
  • مدیران سایت

    منوی کاربر

    نام کاربری :

    کلمه عبور :



    عضویت در سایتفراموشی رمز عبور